هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگربامدادان که برون مینهم از منزل پای
حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگرهر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگرزان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم
متصور نشود صورت و بالای دگروامقی بود که دیوانه عذرایی بود
منم امروز و تویی وامق و عذرای دگروقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد
خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
تا فراغ از تو نماند به تماشای دگرهر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگربازگویم نه که دوران حیات این همه نیست
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
+یادگاری از داریوش در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
1:10 |
