بی عشق نمی توان نفس زد
پا بر سر کوی هیچکس زد
تا بلبل عشق پر بریزد
گل خیمه میان خار و خس زد
آن دل که نبود مست دلبر
هر حرف که گفت از هوس زد
تا عشق نهاد رو به کویم
از پیش بساط عقل پس زد
گم شد دل نور بخش در عشق
چندان که به یاد او نفس زد
+یادگاری از داریوش در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
0:30 |
