بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
|
بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی
ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی
+یادگاری از داریوش در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت
1:6 |
از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم
+یادگاری از داریوش در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت
13:59 |
نه دسترسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم
+یادگاری از داریوش در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت
13:50 |
چرا پنهان کنم ؟ عشق است و ، پیداست درین آشفته اندوه ِ نگاهم تو را می خواهم ای چشم فسون بار ! که می سوزی نهان از دیرگاهم چه می خواهی ازین خاموشی ِ سرد زبان بگشا که می لرزد امیدم نگاه ِ بی قرارم بر لب ِ توست که می بخشی به شادی ها نویدم دلم تنگ است و چشم ِ حسرتم باز چراغی درشب ِ تارم برافروز ! به جان آمد دل از ناز ِ نگاهت فرو ریزد این سکوت ِ آشنا سوز !
+یادگاری از داریوش در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت
1:45 |
درون اینه ها درپی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند بیا ز سنگ بپرسیم زانکه غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر کجا پناه بری ؟ خانه خدا سنگ است به قصه های غریبانه ام ببخشایید که من که سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد در آن مقام که خون از گلوی نای چکد عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند از آن که عاقبت کار جام با سنگ است بیا ز سنگ بپرسیم نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟ درون اینه ها در پی چه می گردی ؟
+یادگاری از داریوش در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت
1:41 |
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
+یادگاری از داریوش در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت
2:51 |
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد بیرون زده ام تا پدرم پرده ی شب را کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد خمخانه بیارید که آن باده که باشد در خورد خماریم به پیمانه نگنجد میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا جای دگر این گریه ی یمستانه نگنجد مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد در چشم منت باد تماشا که جز اینجا دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد دور از تو چنانم که غم غربتم امشب حتی به غزل های غیربانه نگنجد
+یادگاری از داریوش در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت
2:42 |
مرا جز عشق تو جانی نمیبینم نمیبینم دلم را جز تو جانانی نمیبینم نمیبینم ز خود صبری و آرامی نمییابم نمییابم ز تو لطفی و احسانی نمیبینم نمیبینم ز روی لطف بنما رو، که دردی را که من دارم بجز روی تو درمانی نمیبینم نمیبینم بیا، گر خواهیم دیدن که دور از روی خوب تو بقای خویش چندانی نمیبینم نمیبینم بگیر، ای یار، دست من، که در گردابی افتادم که آن را هیچ پایانی نمیبینم نمیبینم ز راه لطف و دلداری، بیا، سامان کارم کن که خود را بی تو سامانی نمیبینم نمیبینم عراقی را به درگاهت رهی بنما، که در عالم چو او سرگشته حیرانی نمیبینم نمیبینم
+یادگاری از داریوش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت
0:22 |
زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیردهر که ز ذوقش درون سینه صفاییست شمع دلش را ز شاهدی نگزیردطالب عشقی دلی چو موم به دست آر سنگ سیه صورت نگین نپذیردصورت سنگین دلی کشنده سعدیست هر که بدین صورتش کشند نمیرد
+یادگاری از داریوش در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت
1:16 |
گفتی که : چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی می کشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی تنگ غروب افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
+یادگاری از داریوش در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت
2:32 |
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهی کارم نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان که بیوصل تو اندر دل وبال دل بود جانم
+یادگاری از داریوش در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت
17:46 |
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تواز غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی توخون دل از مژه میبارم و میدانی تو از برای تو چنین زارم و میدانی تواز زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
+یادگاری از داریوش در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت
0:43 |
دلم خیال تو را ره نمای میداند جز این طریق ندانم خدای میداندبسی بگشت و غمت در دلم مقام گرفت کجا رود که هم آن جای جای میداندبه حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی که چاره در غم تو های های میداند
+یادگاری از داریوش در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت
1:6 |
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیستترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشم بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست چشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست درد دوری میکشم گر چه خراب افتادهام بار جورت میبرم گر چه تواناییم نیست طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست
+یادگاری از داریوش در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت
0:45 |
بر من نظری کن، که منت عاشق زارم دلدار و دلارام به غیر از تو ندارمتا خار غم عشق تو در پای دلم شد بیروی تو گلهای چمن خار شمارمنی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد نی فرصت آن تا نفسی با تو برآرمتا شام درآید، ز غمت، زار بگریم باشد که به گوش تو رسد نالهی زارمکم کن تو جفا بر دل مسکین عراقی ورنه، به خدا، دست به فریاد برآرم
+یادگاری از داریوش در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت
1:41 |
ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من مر چو ابر بهاری به گریه آر و بخند که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من شراب خون دلم می خوری و نوشت باد دگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن که نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من
+یادگاری از داریوش در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت
0:50 |
عشق شادی ست ، عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست عشق آتش به سینه داشتن است دم همت بر او گماشتن است عشق شوری زخود فزاینده ست زایش کهکشان زاینده ست
زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن زندگی را به عشق بخشیدن زنده است آن که عشق می ورزد دل و جانش به عشق می ارزد
+یادگاری از داریوش در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت
1:23 |
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیشتر و صبر کمترست
+یادگاری از داریوش در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت
23:39 |
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست
+یادگاری از داریوش در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت
1:16 |
عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باش
+یادگاری از داریوش در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت
12:22 |
+یادگاری از داریوش در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت
12:13 |
+یادگاری از داریوش در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت
12:12 |
|
|