تبليغاتX
در کوی عشق
ای عشق مددی کن به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

+یادگاری از داریوش در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 23:52 |

دو نگاهی که کردمت همه عمر
نرود تا قیامت از یادم
نگه اولین که دل بردی
نگه آخرین که جان دادم

+یادگاری از داریوش در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 12:47 |
یکی دلداه با دلدار طناز
به دشت اندر همی شد دوش به دوش
به دشت اندر همی شد دوش به دوش
به راه اندر مگر شطی خروشان
پدید آمد همه موج و همه جوش
پلنگ از بانک رعدش گشته بی تاب
نهنگ از تاب موجش رفته از هوش
گلی زیبا پدید آمد بر آن آب
فشرده دیو امواجش در آغوش
بگفت آن شوخ : کاش این گل مرا بودی
که زینت دادمی از وی برو دوش
در آب افکند عاشق خویشتن را
همان ناگشته یار از گفت، خاموش
چو آن گل را پس از رنج فراوان بدست آورد
از و شد طاقت و توش
سوی یارش فکند و گفت و جان داد
بگیر این گل مکن ما را فراموش

+یادگاری از داریوش در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 22:43 |

با من بگو تا کیستی ؟ مهری ؟ بگو، ماهی ؟ بگو
خوابی ؟ خیالی ؟ چیستی ؟ اشکی بگو ؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی ؟ بگو
گیرم نمیگیری دگر ، ز آشفته عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی ، از درد من آگه نیی
والله نیی ، بالله نیی، از دردم آگاهی ؟بگو
در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده ، از من چه کوتاهی ، بگو
من عاشق تنهاییم سرگشته یی شیدایی ام
دیوانه ی رسوایی ام تو هر چه می خواهی ، بگو
+یادگاری از داریوش در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 0:6 |

سه دختر از جلو خان سرائی کهنه ، سیبی سرخ پیش پایم افکندند
رخانم زرد شد ، اما نگفتم هیچ
فقط اشفته شد یکدم، صدای پای سنگینم ، بروی فرش سخت سنگ .

دو دختر از دریچه ، لاله عباسی گیسوهایشان را در قدم های من افکندند
لبم لرزید ،اما گفتنی ها بر زبانم ماند
فقط از زخم دندانی که بر لب ها فشردم ، ماند بر پیراهن من لکه ئی نارنگ ...

بخانه آمدم از راه ،پا پر آبله ، دل تنگ و خالی دست
برروی بستر بی عشق خویش افتادم ، از اندوه گنگی مست
شب اندیشناک خسته ، از ر اه درازش میگذشت آرام
کلاغی بر چنار خانه همسایه ، در مهتاب زد فریاد
درین هنگام
زفیر صبحگاه سرد ، بر درگاه خانه ، پرده را جنباند
در آن خاموشی رویائی چنان پنداشتم کز شوق ، روی پرده ، قلب دختر تصویر می لرزد
چنان پنداشتم کز شوق ، هر دم با تلاشی شوم و یاس امیز ، خود را میکشد
آرامک آرامک بسوی من ...

دو چشم خسته بر هم رفت
سپیده می گشود آهسته جعد گیسوان تابدار صبح
سحر لبخند می زد سرد
طلسم رنج من پوسید
آه ! احساس کردم من ، لبان مرده ئی لبهای سوزان مرا در خواب می بوسید ...

احمد شاملو

+یادگاری از داریوش در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 23:48 |


تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وفت که اقبال شکست

+یادگاری از داریوش در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 0:14 |
این شعر رو شاعر اسمی براش انتخاب نکرده بود ولی عنوان دیوار شاید بد نباشه


از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ،نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی ست خود را به که بسپاریم
تشویش هزار آیا ، وسواس هزار اما
کوریم و نمبینیم ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بُریم و ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریِ مان از خواب
گفتند که بیرارید گفتیم که بیداریم
من را ترا بسته تو را مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی که همه دیواریم


حسین منزوی
+یادگاری از داریوش در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 23:15 |

مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
از میان
دو نیمه
می کنیم
نیمی از آن برای تو
نیمه دیگر برای من
بعد...
نیمه ها هم از میان
دو پاره
می شوند
پارهای از آن برای روح
پاره دیگر برای تن

+یادگاری از داریوش در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 23:15 |

دستی که به دست من بپیوندد ،نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد، نیست
زنجیر ، فراوان فراوان ،آما
چیزی که مرا به زندگی بندد ، نیست



حسین منزوی
+یادگاری از داریوش در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 23:5 |

به تابوتی چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالند بجز مطرب و چنگ زن

+یادگاری از داریوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 18:40 |
شدم رسوا که می بینم توام دیوانه می خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می خواهی
نیم عاقل نیم عاشق کیم ، هیچم تو آگاهی
که گاهی آشنا خواهی گهی بیگانه می خواهی
کجا پویم ، کرا جویم ، همی دانم ،همی گویم
که خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می خواهی
تو هستی و درد و درمانم، تویی سرمایه جانم
مرا ای گنج پنهانم چرا ویرانه می خواهی
تو هستی خواستم ای آرزوی من که را خواهم
بگو از من چه می خواهی اگر رندانه می خواهی
بساط آفرینش گشت دام راه مشتاقان
نمی بینم دگر صیدی که گویم دانه می خواهی
ترا ای نور بخش از تو بجز حسرت چه پیدا شد
که گه سر در بیابانی گهی کاشانه می خواهی


دکتر جواد نور بخش
+یادگاری از داریوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 0:25 |

می دانم تو مرا فراموش کرده ای

آری.تو دیگر شعرهایم را نمی خوانی

تو دیگر قصه ی شعر های مرا نمی دانی

شاید احساس تو مرده!

شاید باد آن حس زیبای عاشقانه ات را با خود برده

تو نا مهربان شده ای

اما من تا آخرین نفس

فریاد خواهم زد

تورا فریاد خواهم زد...
+یادگاری از داریوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 0:10 |
ي
بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .


حسین منزوی
+یادگاری از داریوش در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 23:46 |


كاش مي شد به تو گفت: كه چگونه به دلم چنگ زدي

لب هر بام نشستم تو به من سنگ زدي

اول آسان بگرفتي دل و در آخر كار

خوب ديوانه كه كردي٬ رفتن آهنگ زدي

+یادگاری از داریوش در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 23:42 |
بی عشق نمی توان نفس زد
پا بر سر کوی هیچکس زد
تا بلبل عشق پَر بریزد
گل خیمه میان خار و خس زد
آن دل که نبود مست دلبر
هر حرف که گفت از هوس زد
از شادی و وجد مرغ دل بود
هر بال و پری که در قفس زد
تا عشق نهاد رو به کویم
از پیش بساط عقل پس زد
بر کشور دل به حکمرانی
هر سو ، ره مفتی و عسس زد
گم شد نور بخش در عشق
چندان که به یاد او نفس زد

دگتر جواد نور بخش
+یادگاری از داریوش در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 20:58 |